
در مرز مرگ و زندگی مدیریت، انتخابی وجود دارد که زندگی و مرگ مدیر عامل را تعیین میکند. این انتخاب چیزی نیست جز خودخواهی (利己) و نوع دوستی (利他)! به نظر آسان میرسد. در حالی که به دیگران توجه میشود، منافع خود را نیز در نظر گرفته و به طور مناسب مدیریت میشود. اما فضیلت میانهروی، که معمولاً به آن «یودوری» گفته میشود، در مرز مدیریت مدیر عامل کاربرد ندارد. هویت شرکت، ایدئولوژی، مدل کسب و کار یا هر چیز دیگری فرعی است و ماشهای که روشن و تاریک بودن مدیریت مدیر عامل را به وضوح نشان میدهد، تسلیم شدن در برابر فکر خودخواهی و نوع دوستی است.
انسان، موجودی ناقص است که همیشه به چیزی نیاز دارد تا لیوان خالیاش را پر کند و این میتواند دین یا ایدئولوژی باشد و ما به نوعی برده آنها میشویم. مدیر عامل نیز از این قاعده مستثنی نیست. عمل مدیریت نیز به سادگی با کنترل ناقص انسان انجام نمیشود. بنابراین، ایدئولوژی مدیریت ضروری است و خودزندگینامههای بزرگ مدیران عامل به سرعت فروخته میشوند. در این میان، ماشه اصلی، انتخاب در برابر دو راهی خودخواهی و نوع دوستی است.
خودخواهی چیست؟ تعریف دیکشنری آن «فقط به منافع خود فکر کردن» است. البته مدیر عامل ۱۰۰٪ خودخواه وجود ندارد و مانند کرهای که به خوبی مالیده شده، مدیران عامل موفق معمولاً از نسبت ۶۰:۴۰ یا مفهوم راحت «اول خود، سپس کارکنان» استفاده میکنند تا ایدئولوژی مدیریت خود را به طور شیک بیان کنند. اما ذات موضوع به این سادگی نیست.
حقیقت مهم این است که نسبت طلایی ۵۰:۵۰ هرگز نمیتواند وجود داشته باشد. انسان، همانطور که بودا بیان کرده، از تضاد و هماهنگی «خود واقعی» و «ایگو» تشکیل شده و بسته به اینکه به کدام سمت متمایل شود، میتواند انسانی با وجدان یا مجرم غیر وجدان باشد. گاهی اوقات مانند سیدارتا به ۱۰۰٪ خود واقعی رسیده و به نیروانا میرسد.
اما اکثر افراد عادی میتوانند در برابر ترازوی ۵۰.۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۱٪ و ۴۹.۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹٪ انتخاب خودخواهانه یا نوعدوستانهای داشته باشند. مدیریت مدیر عامل نیز همینطور است.
مدیریت برای چه کسی است؟ مدیریت برای چه چیزی است؟ این ابزار مدیریت در نهایت برای چه کسی است؟ این سوالات هرگز سوالات فلسفی نیستند. بلکه سوالاتی کاملاً عینی هستند که به معیشت کارگران مربوط میشود. متأسفانه، به دلیل اینکه بسیار پیچیده است، امیدوارم که مدیران عامل باهوش بتوانند آن را به گونهای بیان کنند که احساس بدی نداشته باشند و یک سوال مطرح میکنم.
فدای کوچک برای بزرگ، تنها انتخابی اساسی است مانند فصل مجموعه در «قوانین ریاضی» و به طور طبیعی فدای کوچک، مراسم عبور مدیر عامل بزرگ است. مشکل این است که بزرگ شما چیست؟ به عنوان مثال، شرکت برای زنده ماندن به بازسازی نیاز دارد و گاهی اوقات باید پدرانی را که فرزندان عزیزشان به آنها وابستهاند، به طور سرد و بیرحمانه کنار بگذارد. اما برای زنده ماندن؟ برای پایداری و شکوفایی شرکت؟ آن پایداری و شکوفایی برای چه چیزی است؟ آیا وسیلهای برای افزایش ثروت خانواده صاحبکار است که به اندازه پوست پرتقال ارزش ندارد؟ آیا برای وجود دائمی صنایع ضروری که به اقتصاد کشور کمک میکنند؟ یا مانند شرکتهای اجتماعی، نوعی اهدا به جامعه است؟
اگر شما مدیر عامل هستید، به تعریف واضحی از این مفاهیم نیاز دارید. به سادگی بگویید برای چه چیزی مدیریت میکنید؟ «خودخواهی یا نوع دوستی» را کنار بگذارید و شما برای چه چیزی مدیریت میکنید؟ آن چه نزدیکتر به «خودخواهی» است یا «نوع دوستی»؟ اکنون تنها چیزی که باقی مانده، پاسخ صادقانه شماست.
اجازه دهید کمی بیشتر به طور مبالغهآمیز توضیح دهم. آیا انتخاب شما یک کلاهبردار موفق است یا یک کارآفرین ناموفق؟ همانطور که میدانید، مکانیزم سرمایهداری به جنبههای کیفی کلاهبردار موفق و کارآفرین ناموفق توجه نمیکند. بنابراین، کلاهبردار موفق میتواند تحت مکانیزم سرمایهداری به عنوان «مامور موفق» ارزیابی شود.
اما سرمایهداری تنها تعریف فکر (念) است که توسط سیناپسهای مغز انسان ساخته شده است. آیا انسان نباید انسانی باشد؟ و آن انسانی که انسانی بودنش را به وضوح نشان میدهد، انتخاب نوع دوستی در تقاطع خودخواهی و نوع دوستی است.
خب... پاسخ آسانتر شد. آیا به عنوان «آواتار» که مأموریت موفقی را در مکانیزم سرمایهداری انجام دادهاید زندگی کنید؟ یا به «راه باریک» که انسانیت را که عیسی بیان کرده، حفظ کنید؟ این دقیقاً سوال مطلقی است که زندگی و مرگ کسب و کار شما را تعیین میکند. چه کسب و کار شما در حال شکست باشد یا دنیا را زیر و رو کند، فقط به یاد داشته باشید. آیا انتخاب شما «راه باریک» بود؟ یا «شخصیت موفق در جستجوی سرمایهداری»؟
پاسخ در درون شماست.

