
[مجله کاوه]=چوی جائه-هیوک خبرنگار
شهر زیر آب رفته است. تنها آپارتمانهای بلند به سختی سر خود را از آب بیرون آوردهاند و مانند جزیرهای شناور هستند و منظره بیرون از پنجره مدتهاست که به دریا تبدیل شده است. محقق گو آنا (کیم دامی) در میان زنگ خطرهای گهگاهی و نورهای لرزان، پسر کوچک خود، جین را در آغوش گرفته و به سمت جایی در داخل آپارتمان ادامه میدهد. در مقابل او، انتهای پلهها دیده نمیشود و از پشت، آب کثیف هر پله را یکی یکی میبلعد. در بیرون، آخرین بقایای تمدن بشری در حال شناور است و در دست آنا یک دستگاه کوچک به شدت فشرده شده است. این تنها یک نتیجه تحقیق ساده نیست، بلکه به نوعی به «کلید»ی نزدیک است که سرنوشت بشریت را رقم میزند.
فیلم، تماشاگران را به دنیایی میاندازد که این سیلاب بزرگ قبلاً اتفاق افتاده است. دیگر نه زمانی برای تأیید وضعیت از طریق اخبار وجود دارد و نه زمانی برای انتظار بیانیههای رسمی دولت. بشریت عملاً در آستانه انقراض است و مردم به روشهای خود برای بقا تلاش میکنند. آپارتمانی که آنا در آن زندگی میکند، به عنوان فضایی خاص به تصویر کشیده میشود. در داخل ساختمان که در حال غرق شدن است، هنوز افرادی هستند که منتظر نجات هستند، خانوادههایی که تسلیم نشدهاند و کسانی که میخواهند چیزی را تا آخر حفظ کنند. آنا در اصل یک محقق هوش مصنوعی بود، اما اکنون هم یک دانشمند و هم یک مادر و هم آخرین امید بشریت است.
هدف او تنها فرار با پسرش نیست. او باید نتیجه پروژه مخفی که در آن شرکت کرده است را به نقطه خاصی منتقل کند. فیلم در اوایل، به تماشاگران اشاره میکند که این پروژه تنها یک توسعه فناوری نیست، بلکه تلاشی برای حفظ حافظه و هویت بشریت است. در میان راهروهای غرق شده و سیمهای قطع شده، آنا برای حفظ آن دستگاه خود را به خطر میاندازد. پلهها و راهروها تقریباً مانند یک هزارتو طراحی شدهاند و در هر طبقه موانع و شخصیتهای جدیدی ظاهر میشوند.
در یک لحظه، یک مأمور سابق نظامی به نام سون هی-جو (پارک هه سو) در مقابل آنا ظاهر میشود. او فردی است که برای انجام مأموریت فوقسری دولتی اعزام شده و به نظر میرسد اطلاعات بیشتری درباره نتیجه تحقیقات آنا دارد. رابطه این دو از ابتدا بیشتر شبیه به همراهی است که منافع مشترکی دارند تا همکاری. سون هی-جو با خونسردی خاص نظامی خود، آنا را به انتخاب وادار میکند و آنا بین غریزه مادری و مسئولیت به عنوان یک محقق دائماً در حال تردید است. در میان گفتوگوهای آنها، درخواستهای نجات و صداهای تخریب از دیوارهای آپارتمان به طور مداوم به گوش میرسد.

فیلم در برخی مواقع به سرعت دنیای بیرون از آپارتمان را نشان میدهد. بیشتر شهرها قبلاً زیر آب رفتهاند و ارتباطات ماهوارهای تقریباً قطع شده است. بازماندگان از بالای ساختمانهای بلند به یکدیگر علامت میزنند و آخرین ارتباط را حفظ میکنند. تصاویری از هلیکوپترهای نجات که در آسمان پرواز میکنند، بقایای شناور بر روی آب و انفجارهایی که از دور درخشان میشوند، به سرعت عبور میکنند. اما صحنه اصلی تا پایان درون آپارتمان است. فیلم در این فضای محدود، سعی میکند مسیرهای آنا، جین، سون هی-جو و دیگر بازماندگان را به هم متصل کند و تنش ایجاد کند.
با تغییر طبقات، وضعیت پیچیدهتر میشود. در برخی طبقات، پیرمردی که میخواهد تا آخر خانه را حفظ کند، ایستاده است و در طبقات دیگر، گروهی ظاهر میشوند که میخواهند دیگران را با غذا کنترل کنند. زن بارداری که بچهای در آغوش دارد، بیمارانی که به سختی منتظر نجات هستند و افرادی که میخواهند خانواده خود را نجات دهند، از میان میگذرند. آنا در میان آنها مجبور به انتخاب میشود. دست چه کسی را باید بگیرد و چه چیزی را باید فدای کند، فیلم بارها این سؤال را مطرح میکند. در این فرآیند، هویت «کلید»ی که او در دست دارد و اینکه این سیلاب تنها یک فاجعه طبیعی نیست، به تدریج نمایان میشود.
با پیشرفت به نیمه دوم، لایه فاجعهای فیلم به تدریج نازکتر میشود و تنظیمات علمی تخیلی مانند هوش مصنوعی و شبیهسازی، ذخیره و کپی حافظه به جلو میآید. آنا به تدریج متوجه میشود که سیستم توسعه یافتهاش در واقع برای چه هدفی استفاده میشود و چه ارتباطی با این سیلاب دارد. سون هی-جو نیز تنها یک مأمور نجات نیست، بلکه بخشی از یک برنامه بزرگتر است که حول این سیستم میچرخد. اما فیلم این روایت بزرگ و سؤالات فلسفی را در فضای محدود آپارتمان و گفتوگوهای محدود شخصیتها قرار میدهد. تماشاگر متوجه میشود که انتخاب آنا تنها یک مسئله مادری نیست، بلکه تصمیمگیری درباره مسیر کل بشریت است، اما باید خود به نتیجهگیری برسد که این داستان به کجا میرسد. نقطه کلیدی این اثر و صحنه انتخاب نهایی، هرچند بحثبرانگیز باشد، بهتر است که به صورت مستقیم دیده شود، بنابراین در اینجا تنها به درب میرسیم.
کشتی غرق شده با آرزوهای بزرگ
متأسفانه «سیلاب بزرگ» از نظر تنظیمات، فیلم فاجعهای نسبتاً جاهطلب است، اما در ارتباط دادن این جاهطلبی با کیفیت واقعی فیلم تقریباً به شکست نزدیک است. بزرگترین مشکل نه ترکیب ژانرها، بلکه برخورد ژانرهاست. این فیلم میخواهد همزمان فاجعهای بلاکباستری، درام مادری، علمی تخیلی سخت با موضوع هوش مصنوعی و شبیهسازی و درام فلسفی با اخلاق بشری را در آغوش بگیرد، اما مسیر روایی که اینها را به یکدیگر متصل کند، ضعیف است. مانند این است که به خرید بروید و سبد خرید را پر کنید، اما وقتی به خانه میرسید و یخچال را باز میکنید، متوجه میشوید که مواد غذایی با هم سازگار نیستند و نمیتوانید چیزی بپزید. بنابراین احساس تماشاگر نزدیک به «غنی» نیست، بلکه «نامنظم» است.
توصیف فاجعه در اوایل بد نیست. پلهها و راهروهای غرق شده آپارتمان، فضای زیرزمینی که ژنراتور در حال خاموش شدن است و منظره شهر غرق شده که از پنجره دیده میشود، تصاویری نادر در سینمای تجاری کره را نشان میدهد. آب که به آرامی در حال بالا آمدن است و صحنههایی که شخصیتها در فضای تنگ نفس میزنند، تنش واضحی دارد. مشکل این است که این تنش به درستی با پیشرفت داستان همخوانی ندارد. از نظر بصری، در بحران است، اما دیالوگهای شخصیتها به نظر میرسد که از فیلمهای دیگر بریده شدهاند و احساسات شخصیتها در هر صحنه به طور ناگهانی تغییر میکند. آب به طرز ترسناکی بالا میآید، اما دیالوگها به آرامی در حال بحث فلسفی هستند و صحنههایی که افراد در آستانه مرگ ناگهان داستان خانوادگی خود را بیان میکنند، بیشتر شبیه درام گم شده در اتاق ویرایش است تا یک تریلر اضطراری.

شخصیت گو آنا از نظر تنظیمات بسیار جذاب به نظر میرسد. او یک محقق هوش مصنوعی و یک مادر تنها است و کلید تحقیقاتی را در دست دارد که آینده بشریت را تعیین میکند. اما فیلم نتوانسته است این شخصیت پیچیده را به خوبی به تصویر بکشد. آنا بسته به شرایط بین نقش مادر و محقق جابجا میشود، اما تضاد و تغییرات روانی او به طور قانعکنندهای شکل نمیگیرد. او به سرعت اشک میریزد، چهرهای مصمم به خود میگیرد و سپس به سرعت عصبانی میشود، اما در این میان هیچ فضایی برای تماشاگر وجود ندارد. مانند این است که به سرعت از روی نمونههای احساسی عبور میکند. بازی کیم دامی برای پر کردن این خلأ تا انتها ادامه دارد، اما احساس میشود که انرژی بازیگر در دیالوگها و ساختار ضعیف پراکنده میشود. این یک نمونه کلاسیک است که وقتی یک بازیگر خوب با یک فیلمنامه بد مواجه میشود، اینگونه میشود.
سون هی-جو نیز همینطور است. پارک هه سو میتواند همزمان خونسردی یک مأمور نظامی و تزلزل انسانی را نشان دهد، اما فیلم این شخصیت را به سطح «مأمور انتقال اطلاعات» کاهش میدهد. داستانی درباره اینکه چرا او این مأموریت را انجام میدهد، چه چیزی را باور دارد و از چه چیزی میترسد، تقریباً وجود ندارد. در عوض، در هر نقطه مهم، سون هی-جو ظاهر میشود تا تنظیمات را توضیح دهد یا دیالوگهای غیرضروری و بزرگ را بیان کند و تنش صحنه را کاهش میدهد. وقتی دیالوگهایی مانند «ما زمان زیادی نداریم» را چهار بار بشنوید، تماشاگر به جای ساعت، نویسنده فیلمنامه را سرزنش میکند. شخصیتی که باید تماشاگر را در فیلم فاجعهای هدایت کند، خود نیز در داستان گم شده است.
تنبلی فیلمنامه در تلاش برای حل مسائل با توضیحات
جدیترین مشکل فیلمنامه این است که سعی میکند تنظیمات اصلی را تنها با «توضیح» حل کند. چرا سیلاب اتفاق افتاده، پروژه هوش مصنوعی چه هدفی دارد و چگونه حافظه و آگاهی انسانها مدیریت میشود، بیشتر از طریق دیالوگها و فلاشبکهای کوتاه بیان میشود. در این فرآیند، به جای اینکه فضایی برای تفکر به تماشاگر بدهد، با تکرار اصطلاحات و جملات مبهم، تنها سردرگمی را افزایش میدهد. یک علمی تخیلی خوب باید جهان را به صورت بصری، از طریق وضعیت و رفتار شخصیتها نشان دهد، اما «سیلاب بزرگ» مانند این است که همه چیز را به صورت توضیحی ارائه میدهد، مانند اینکه یک ارائه پاورپوینت را میخوانید. در نیمه دوم، تنظیماتی به وجود میآید که ماهیت داستان را تغییر میدهد، اما این چرخش نیز بدون پیشزمینه کافی یا آمادگی احساسی ناگهان به وقوع میپیوندد. بنابراین از دید تماشاگر، احساس «شگفتانگیز» به جای «ناگهانی» به وجود میآید. مانند این است که در یک نمایش جادوگری، جادوگر به جای نشان دادن ترفند، میگوید «در واقع اینجا یک آینه وجود دارد» و همه چیز را توضیح میدهد.
همچنین از نظر لذت به عنوان یک فیلم فاجعهای کمبود دارد. صحنههایی با استفاده از آب وجود دارد و در برخی توالیها قطعاً هیجان وجود دارد، اما به طور کلی از نظر مقیاس و کارگردانی تکرار و خلأهای زیادی وجود دارد. با انتخاب فضای محدود آپارتمان، باید فشار یک فاجعه در فضای بسته احساس شود، اما طراحی مسیر و استفاده از فضا یکنواخت است و حتی با تغییر طبقات تفاوت زیادی احساس نمیشود. چه در طبقه ۱۵ و چه در طبقه ۲۰، راهروها و پلهها تقریباً مشابه هستند و آب به یک اندازه بالا میآید. بنابراین احساس بحران که تماشاگر تجربه میکند، به تدریج کمرنگ میشود. آب به طور مداوم بالا میآید، اما فیلم احساس میشود که در یک نقطه میچرخد. مانند این است که بر روی تردمیل میدوید، عرق زیادی میریزید اما یک قدم هم جلو نمیروید.

تنظیم لحن نیز یکدست نیست. در برخی صحنهها به نظر میرسد که در حال طرح سؤالات جدی و فلسفی هستید، اما در صحنه بعدی، احساسات اغراقآمیز و کلیشههای درام عاشقانه را به طور کامل به تصویر میکشد. وقتی درباره انتخابی که سرنوشت بشریت را تعیین میکند صحبت میکنید، ناگهان دیالوگهایی نزدیک به درام احساسی بیان میشود و تماشاگر گیج میشود که باید احساسات خود را کجا قرار دهد. آزمایش ژانر خوب است، اما اگر ساختار و ریتم پایهای برای حمایت از آن آزمایش وجود نداشته باشد، در نهایت تنها نتیجهای «نه این و نه آن» باقی میماند. «سیلاب بزرگ» به نظر میرسد که در این دام افتاده است. فاجعه، علمی تخیلی و درام همه به طور نامناسبی پراکنده شده و یکدیگر را به دام میاندازند.
گم شدن در اتاق ویرایش
ویرایش و ریتم نیز مشکل دارد. با اینکه زمان نمایش طولانی نیست، اما سرعت احساس در نیمه دوم نزدیک به خستگی است. در زمانهایی که باید اطلاعات مهمی ارائه شود، گفتوگوهای غیرضروری به طول میانجامد و صحنههایی که شخصیتها در حال بالا و پایین رفتن از پلهها و راهروها هستند، با همان ترکیب و مسیر تکرار میشود. تماشاگر در حال دیدن آنا که دوباره در حال بالا رفتن از پلهها است، شروع به سردرگمی میکند که آیا این صحنه قبلی است یا صحنه جدید. برعکس، نشانههای مهم مربوط به جهان در نیمه دوم خیلی سریع میگذرد یا قبل از اینکه احساسات را حس کنید، به صحنه بعدی قطع میشوند. بخشهایی که باید عمیقتر بررسی شوند، به سطحی میرسند و بخشهایی که میتوان به راحتی حذف کرد، به طول میانجامند و ریتم معکوس بر کل حاکم است. مانند این است که در شب قبل از امتحان مهم، در واقع به مطالعه دامنه امتحان نپرداخته و تنها به بررسی پیوستهای بیربط پرداختهاید.
با این حال، بازیگران به طور مداوم نقش خود را به خوبی ایفا میکنند. کیم دامی در محیطهای سخت و زیر آب، ترس و مسئولیتهای مادری خود را به واقعیت نزدیک به حداکثر میرساند. لباسهای خیس و نگاه خسته، و لرزش دستانش در آغوش گرفتن پسرش، همه نشاندهنده اضطراب اوست. پارک هه سو نیز در میان دیالوگهای ضعیف، تنش و خستگی خاص نظامی را به خوبی به تصویر میکشد. بازیگران فرعی نیز در جایگاه خود، چهرههای بازماندگان را به طور قانعکنندهای نشان میدهند. اما بازی خوب به طور مستقیم به فیلم خوب تبدیل نمیشود. این اثر از قدرت کارگردانی و فیلمنامه برای پیوند لحظات احساسی که بازیگران ایجاد کردهاند، کمبود دارد. بنابراین چند صحنه تأثیرگذار به یاد میآید، اما اینها به یک فیلم واحد متصل نمیشوند. مواد عالی در گوشهای از آشپزخانه قرار دارند و به شکل یک غذا کامل نمیشوند.
پارادوکس چارت نتفلیکس
نکته جالب این است که این فیلم در داخل کشور با انتقادات زیادی مواجه شده، اما در چارت جهانی نتفلیکس در رتبههای بالا قرار دارد. از دیدگاه تماشاگران در سراسر جهان، فرمت «فاجعه علمی تخیلی کرهای» هنوز هم میتواند تازه به نظر برسد. به دلیل ویژگیهای پلتفرم استریم، اگر فقط قدرتی برای فشار دادن دکمه پخش وجود داشته باشد، میتوان به راحتی رتبههای اولیه را بالا برد. پوسترهای زیبا، بازیگران آشنا و معرفی تنظیمات بزرگ تنها با یک کلیک میتوانند جلب توجه کنند. اما کیفیت اثر و قدرتی که در یادها باقی میماند، موضوعی کاملاً متفاوت است. این فیلم قطعاً موضوعات جالب و بازیگران ستارهای دارد، اما از نظر عمق و کیفیتی که باید برای مدت طولانی مورد بحث قرار گیرد، فاصله زیادی دارد. رتبههای چارت میتوانند «محبوبیت» فیلم را نشان دهند، اما «ارزش» فیلم را اثبات نمیکنند.

چه کسی باید به این کشتی سوار شود؟
حالا وقتی فکر میکنم که به چه تماشاگرانی «سیلاب بزرگ» را توصیه کنم، صادقانه بگویم که این فیلم را به کسانی که انتظار یک فیلم فاجعهای با کیفیت بالا یا علمی تخیلی محکم دارند، توصیه نمیکنم. برای کسانی که همزمان به لذت ژانر و قانعکنندگی روایت نیاز دارند، احتمالاً ابتدا احساس ناامیدی و سرخوردگی خواهند کرد. بعد از پایان فیلم، به جای اینکه سؤال «در واقع چه چیزی را دیدم؟» باقی بماند، احتمالاً اولین چیزی که به ذهن میرسد، «آه، چه حیف» خواهد بود.
در عوض، برای دانشجویان سینما یا خالقانی که میخواهند از طریق یک اثر ناموفق، دشواریهای ساخت فیلم و دامهای ترکیب ژانر را بیاموزند، میتواند به عنوان یک نوع درس عبرت مفید باشد. زیرا به وضوح نشان میدهد که «تنها با نیت خوب و تنظیمات بزرگ، فیلم کامل نمیشود». صحنههایی وجود دارد که میتوان به عنوان نمونهای از «اینطور نباید نوشت» در کلاسهای فیلمنامهنویسی استفاده کرد. از اضافهگویی تنظیمات، وابستگی به توضیحات، عدم تطابق لحن، تا ناکامی در استفاده از شخصیتها، این یک مطالعه موردی است که دامهای فیلمنامه را به طور کامل جمعآوری کرده است.
با این حال، گاهی اوقات چنین فیلمی را میخواهم ببینم. بعد از کار، به طور تصادفی نتفلیکس را روشن میکنم و به فیلمی که به طور خودکار پخش میشود نگاه میکنم و میخواهم بپرسم «چرا داستان اینقدر پیش نمیرود؟» روزی که میخواهم همزمان امکان و محدودیتهای درام فاجعهای کرهای را بررسی کنم. یا روزی که میخواهم ببینم بازیگر محبوبم چگونه در شرایط سخت دوام میآورد. اگر چنین احساسی داشته باشید، «سیلاب بزرگ» میتواند یک انتخاب مبهم باشد که میتوانید یک بار آن را پخش کنید و در دل خود به آن اعتراض کنید.
در نهایت، تنها یک نکته دیگر اضافه کنم، اولین فکری که بعد از دیدن این فیلم به ذهنم میرسد، «چه حیف» است. بازیگران خوب، موضوعات جالب، ترکیب ژانرهایی که میتوان به آنها پرداخت، همه این عناصر وجود داشتند، اما در واقع هیچ ساختار محکم روایی برای پیوند آنها وجود نداشت. خود اثر از نظر سرگرمی کمبود دارد، اما قدرتی که میتواند انتقادات و کنایههای تماشاگران را به وجود آورد، ممکن است به اندازه یک موج قوی به سمت ما بیاید. و در این موج، ما دوباره متوجه میشویم که در نهایت، نحوه پختن این مواد بسیار مهمتر از جمعآوری مواد خوب است، حقیقتی که بسیار بدیهی است.

